پرداخت آن را در جشن امسال

جوزف اف.داموند

عیسی 6: 9-12 و او گفت: «بروید و به این قوم بگویید، حقیقتاً می شنوید، اما نمی فهمید. و با دیدن تو می بینی، اما نمی دانی. دل این قوم را فربه کن و گوش هایشان را سنگین کن و چشمانشان را ببند. مبادا با چشم ببینند و با گوش بشنوند و با دل بفهمند و برگردند و شفا پیدا کنند. سپس گفتم: پروردگارا تا کی؟ و او پاسخ داد تا شهرها بی‌سکنه و خانه‌ها بدون انسان ویران شود و زمین ویران شود، ویران شود، و تا زمانی که خداوند انسان‌ها را دور کند، و ویرانی در وسط زمین بسیار باشد.

نامه خبری ماه بینا 5843-032

روز دوم از ماه هفتم 9 پس از خلقت

سپتامبر 22، 2007

برادران شبات شالوم،

امروز شنبه بین عید شیپور و روز کفاره است. همانطور که در هفته های گذشته نیوز نامه (5843-030) اشاره کردم، آن را شبات شووه (سبت بازگشت) می نامند.
وقتی آن اطلاعات اندک را نوشتم نمی دانستم چرا این روز مهمی بود.

این هفته که پیام را برای کفاره آماده می‌کردم، از اینکه اهمیت آن از صفحه یادداشت‌هایم رد شد، گنگ شدم.
من وقت نداشتم یک نامه خبری برای کفاره بنویسم، اما بسیار امیدوار هستم که یک ضبط صوتی از این پیام داشته باشم که دوشنبه آینده روی خط خواهد بود. همچنین صوت ارائه کشتی نوح و پیام جشن شیپور را به صورت آنلاین خواهم داشت.

من در مورد این مکاشفه جدید بسیار هیجان زده هستم.

یکشنبه 23 سپتامبر روز کفاره است. من مشتاقانه منتظر دیدار شما در منطقه تورنتو هستم که قصد دارند بیرون بیایند و این روز ویژه را جشن بگیرند که در آن همه ما از غروب آفتاب شب قبل تا غروب این یکشنبه عصر روزه داریم.
اگر می خواهید به ما بپیوندید، لطفا با رون تماس بگیرید rbuhler@trebnet.com یا 905-729-1022.
اینجا یکی از اولین مقالاتی است که نوشته ام. این برای کلیسای متحد خدا بود و من احساس می کنم ارزش تکرار آن را دارد. باشد که برای همه شما خیر و برکت باشد.
من نیز چند هفته پیش این ایمیل به موقع را دریافت کردم و این خبرنامه را با آن شروع کردم.
یک داستان واقعی شگفت‌انگیز در مورد اینکه چگونه محبتی که یکی برای دیگری انجام می‌دهد می‌تواند به شما بازگردد.
سرباز مرموز که به این سرعت بیمارستان را ترک کرد چه کسی بود؟
یونی، سرباز نیروی دفاعی اسرائیل مستقر در الخلیل توسط یک تروریست عرب هدف گلوله قرار گرفت. صبح خیلی زود اتفاق افتاد و هیچ کس دیگری برای شنیدن آن بیدار نبود. یونی از حال رفت و به طور پیوسته خونریزی داشت، زندگی او به سمت پایانی خاموش پیش می رفت.

اما یکی دیگر از سربازان مستقر در نزدیکی صدای شلیک را شنید و برای تحقیق رفت. او یکی از سربازان اسرائیلی را پیدا کرد که در حال خونریزی بود. او تمام تلاش خود را کرد تا جلوی خونریزی را بگیرد و کمک خواست. در انتظار رسیدن کمک، او مدام به زخم فشار می آورد - به معنای واقعی کلمه جان یونی را در دستان خود نگه می داشت.

یونی به بیمارستانی در بیر شوا منتقل شد و در آنجا تحت عمل جراحی قرار گرفت. به والدین یونی اطلاع داده شد و آنها سریع به بیمارستان رفتند. ترس والدین را تصور کنید که فقط به آنها گفته شده بود "پسر شما مجروح شده و در بیمارستان است." وقتی آنها رسیدند، دکتر به آنها گفت که یونی تیر خورده است اما خوب خواهد شد. اگر اقدامات فوری سرباز دیگر نبود، پسرشان یونی تا حد مرگ خونریزی می کرد. این یک معجزه بود که سرباز دیگر چیزی را شنید که هیچ کس دیگری نشنیده بود و موفق شد به همان سرعتی که انجام داد، یونی را پیدا کند. والدین می خواستند از آن سرباز تشکر کنند، اما او با شنیدن اینکه سربازی که به او کمک کرده زنده می ماند، بیمارستان را ترک کرده بود.

یونی و والدینش هنگام بهبودی در خانه، با ارتش تماس گرفتند تا نام سرباز دیگر را بیابند تا بتوانند شخصاً از او تشکر کنند. متأسفانه، نام آن سرباز ثبت نشد و اگرچه آنها سعی کردند از اطراف بپرسند، اما به سادگی نتوانستند آن سرباز دیگر را ردیابی کنند.

مادر یونی می دانست که البته نکته مهم این است که یونی خوب است، با این حال او نمی تواند احساس کند تا زمانی که نمی تواند سربازی را که شجاعانه جان پسرش را نجات داده است ملاقات کند و از او تشکر کند - کل قسمت ترسناک هنوز به طور کامل انجام نشده است. بر فراز. ناتوانی در تشکر از سرباز همچنان به او احساس پوچی می داد، اما او یک ایده به ذهنش خطور کرد.
این زوج صاحب یک فروشگاه مواد غذایی در Kiryat Malachi (شهری در نزدیکی اشکلون) بودند، بنابراین آنها تصمیم گرفتند تابلویی را در فروشگاه نصب کنند که در آن اتفاقات رخ داده را توصیف کند و تصور کنند که اسرائیل کشور کوچکی است و در نهایت ممکن است بفهمند که سرباز مرموز کیست. .

ماه ها بدون پاسخ گذشت. بالاخره یک روز صبح حدود یک سال بعد، یک مشتری زن متوجه تابلوی آویزان شده کنار درب فروشگاه شد. او به یاد آورد که پسرش یایر وقتی یک شب جمعه به خانه آمد و به آنها گفت که چگونه صدای شلیک گلوله ای را شنید و توانست جان یک سرباز دیگر را در الخلیل نجات دهد، چقدر خوشحال بود. برگشت و به صاحب مغازه گفت. داستان مطابقت داشت. این دو زن اکنون تصمیم گرفتند تا با تلفن های همراه پسران خود را ملاقات کنند و ببینند که آیا آنها می توانند در فروشگاه ملاقات کنند یا خیر. خوشبختانه معلوم شد که هم مردان جوان و هم حتی پدران همگی توانستند آن روز بعد از ظهر در فروشگاه ملاقات کنند.

خانواده ها به زودی برای یک "قرار ملاقات" عاطفی جمع شدند. سربازان تجربیات ارتش را بازگو کردند و سرانجام پس از این همه مدت، مادر یونی توانست بایستد و از یایر برای نجات جان پسرش یا به قول خودش "تو دنیای من را نجات دادی" تشکر کند. او مشتاقانه منتظر بود که بعد از این همه مدت با تشکر از سرباز احساس "تکمیل" کند، اما او نمی دانست که داستان به سختی کامل شده است.
مادر یایر بعد از تشکر اشک آلود او را به آرامی کنار کشید و خواست تا بیرون با او صحبت کند. آن دو زن تنها بیرون رفتند. و از مادر یونی پرسید: "به من نگاه کن - تو منو یادت نمیاد؟" «نه، متاسفم که قبلاً همدیگر را ملاقات کردیم؟ او پاسخ داد. "آره. می بینید دلیل خاصی وجود دارد که امروز وارد فروشگاه شما شدم. من قبلاً اینجا زندگی می کردم و این بار تازه از آنجا می گذشتم اما می خواستم تجارتم را به شما بدهم، حتی اگر فقط چند چیز می خریدم.

"چی میگی تو؟ مادر یونی پرسید. «بیست سال پیش من در اینجا زندگی می‌کردم و همیشه برای خریدن شیر و نان می‌آمدم... یک روز متوجه شدید که من واقعاً پایین به نظر می‌رسم و تو خیلی خوب بودی و از من پرسیدی که چرا اینقدر ناراحتم و به تو اعتماد کردم. من به شما گفتم که دوران بسیار سختی را سپری می کنم و علاوه بر آن باردار هستم و قصد سقط جنین را دارم. به محض اینکه گفتم "سقط جنین" به شوهرت زنگ زدی و به نظر می رسید دوتایی به فروشگاه خودت اهمیت نمی دادی، اما با حوصله به حرف من گوش دادی و یادم می آید که چه گفتی.
تو به من گفتی درست است که دوران سختی را پشت سر می‌گذاشتم، اما گاهی اوقات چیزهای خوب در زندگی از سختی‌ها به دست می‌آیند و بهترین چیزها از طریق بزرگترین مشکلات به دست می‌آیند. شما از لذت مادر بودن صحبت کردید و اینکه زیباترین کلمه ای که در زبان عبری شنیده می شود "ایما" (مادر) است که توسط فرزند خود صحبت می شود. عزیزم- پس میبینی که خدا بهت پول داده!

منظورت چیه؟ از مادر یونی پرسید. من بیست سال پیش پسری داشتم که با گفتن این که قبل از سقط جنین دو بار فکر کنم نجاتش دادی. او با اشک های خوشحال گفت: "اگر تو نبودی یایر عزیزم زنده نبود. اون کسی بود که تو دنبالش بودی او کسی بود که برای نجات جان پسرت، یونی، بزرگ شد!»
توجه: این داستان باورنکردنی حقیقت دارد.

پرداخت آن را به جلو
جو داموند

در جشن امسال (2004) با زنی میانسال روبرو شدم که شروع به صحبت با من کرد در مورد اینکه مجرد بودن بدون فرزند و بدون آینده چگونه است. بعد از مدتی دیدم که در حال تبدیل شدن به یک مهمانی ترحم است و شروع کردم به توضیح فلسفه ام در برگزاری ضیافت خدا.

می بینید که من هم یک مجرد روحانی هستم. من متاهل هستم اما نه همسرم به خدمت می آید و نه فرزندانم. آنها اکنون حتی به جشن نمی آیند، اگرچه در زمان های گذشته می آمدند. اما نه تنها مجرد هستم بلکه متاهل هم هستم. پس من در ضیافت به هیچ یک از گروه ها نمی خورم. گروه مجرد که به نظر می رسد به عنوان یک جفت بالقوه به یکدیگر نگاه می کنند و گروه خانواده که همه این فعالیت ها را برای آنها در نظر گرفته است. گاهی در حال تلاش است. و در گذشته من نیز در این جشن، مهمانی‌های حیف‌آور زیادی داشتم.

سوال این بود که قرار است در این مورد چه کار کنم. به زودی متوجه شدم که با خدمت کردن و کمک به دیگران، رضایت و لذتی را به دست می‌آورم تا بار دیگران را آسان‌تر کنم. بعد، بعداً، فقط می خواستم کاری کنم که دیگرانی که با آنها در ارتباط بودم، لبخند بزنند و خوشحال شوند که با من آشنا شده اند. این منجر به ملاقات با افراد جدید و دوست شدن با بسیاری از سراسر آمریکای شمالی شد. این از یک دیدگاه خودخواهانه خوب بود، اما هنوز چیزی درست نبود.

به‌عنوان یک راهنما آمده‌ام تا در مورد کسانی که فقط برای حضور در جشن تلاش می‌کردند، بشنوم، یاد بگیرم و از نزدیک ببینم. بارها می‌رفتم با بچه‌هایی صحبت می‌کردم که کارهایی را انجام می‌دادند که با صدای بلند انجام نمی‌دادند و در گفتگو متوجه می‌شدم که آنها پدر ندارند یا مامان ندارند. سپس وقتی دیدم که آنها نزد والدینشان برگشتند، متوجه شدم که آنها برادران و خواهران دیگری هم دارند. یک بار به اندازه 6. همه آنها کم است.

من احساس کردم که مجبور شدم تا حدودی کمک کنم. و بعد از یک مکالمه کوچک متوجه شدم که چگونه. آنها چیزی را که من می‌گویم جشن کره بادام‌زمینی برگزار می‌کردند. اینجا جایی است که آنها به سوپر مارکت محلی می روند و برای خودشان مواد غذایی می خرند تا در اتاق غذا بخورند، بدون اینکه حتی یک وعده غذایی بیرون از خانه بپردازند.

آن روزها باید در مورد اینکه چطور می‌توانم کمک کنم، زیرک می‌بودم، زیرا باید عجله به اتاقی که همسرم در آن منتظر بود برمی‌گشتم تا بتوانیم بیرون برویم. اما، من آنچه را که درست بود انجام دادم و در مواقعی که می‌توانستم و هر چند وقت یک بار که می‌توانستم کمک کردم. سپس شخص دیگری را پیدا می کردم که مایل به کمک باشد و آنها نیز آنها را بیرون می آورند.
پس از انجام این کار یک سال در یکی از سایت های جشن، مصمم شدم این کار را بیشتر انجام دهم و بدون اینکه همسرم یا کسی متوجه شود. همچنین تصمیم می‌گیرم در هر جشن به سه یا چهار نفر با یک سورپرایز خوب کمک کنم. مثل رابین هود یا زورو.

هر چه بیشتر این کار را انجام دادم بیشتر می خواستم آن را انجام دهم. این باعث شد احساس خیلی خوبی نسبت به خودم داشته باشم. و به دیگران کمک کرد. پس کتاب مقدس در این باره چه می گوید؟ خوب یادم می آید که یک آقا مسن گفت که ما باید شیوه زندگی را تمرین کنیم.

ما امروزه برای خرید چیزی از کارت های اعتباری استفاده می کنیم، چه نیاز داشته باشیم یا نه. سپس برای پرداخت آن از آینده وام می گیریم. با امید و انتظار که بتوانیم. اما گاهی اوقات زندگی برای ما منحنی ایجاد می کند و ما نمی توانیم آن را جبران کنیم. آنوقت ما دچار مشکل می شویم. چه می شود اگر بخواهیم به کسی بدهیم بدون اینکه انتظاری در عوض داشته باشیم. اگر بخواهیم به کسی بدهیم که اصلاً نمی تواند ما را پس بدهد، چه می شود.
در این صورت آیا ما شیوه زندگی را به خالص ترین شکل تمرین نمی کنیم. بده تا ندانند از چه کسی آمده است. سپس شما نمی توانید آن ضربه را به پشت دریافت کنید یا آن را برای بازپرداخت آینده نگه دارید.

آیا ما به آینده وام نمی دهیم؟ و اگر ما اینگونه به آینده قرض دهیم و این افراد بزرگ شوند و موفق یا تأثیرگذار شوند یا توانایی کمک به یک فرد مسن را داشته باشند، شاید یکی مثل شما در سی سال آینده، چقدر ارزش دارد. چه می شد اگر آنها به خاطر یک لحظه خیریه که در کودکی به یاد داشتند، دنیا را تغییر دادند. و این شما بودید که آن صدقه را به فرزند یا پدر و مادرش یا در مواردی آن یکی از والدین دادید. چه پاداش فوق‌العاده‌ای این است که بدانیم بر کسی تأثیر گذاشته‌ای.

آیا آدولف هیتلر محصول کسی نبود که در کودکی او را تحت تأثیر قرار داد تا فکر کند همه مشکلات آلمان توسط بانکداران ثروتمند یهودی ایجاد شده است. چقدر غم انگیز خواهد بود وقتی آن شخص متوجه می شود که آنها این چیزها را به یا در مقابل آن کودک گفته اند و وقتی بزرگ شد قدرت داشت بیش از شش میلیون یهودی و افراد عقب مانده و ناتوان را از بین ببرد. و او باعث شد که میلیون ها نفر در جنگ جهانی دوم بمیرند. چقدر غم انگیز خواهد بود.

در مقابل رهبران آینده ما چه می گویید یا چه می کنید؟ چگونه برای آینده پیش پرداخت می کنید؟ نمونه هایی که آنها می بینند چیست؟ نه آنهایی که به آنها گفته می شود انجام دهند. نه آنطور که من می گویم و نه آن طور که می گویم. اما همان گونه باشید که من انجام می دهم. همان کاری که من انجام می دهم باشید! چیزی برای خجالت نداشته باشید

در جشن امسال (2004) در کالینگ‌وود، پسری را دیدم که نمی‌توانست آرام بنشیند. او مورچه ها را در شلوار خود داشت. مادرش را دیدم که از نظر من خسته به نظر می رسد. او بیش از یک دست پر بود. این پسر باید به دنبال قورباغه ها و قورباغه ها می رفت. او باید با دزدان دریایی مبارزه می کرد و جهان را نجات می داد. نه نشستن در یک مراسم کلیسا با یک سری پیرمرد که هر روز کراوات می زنند.
در ابتدا نمی دانستم چگونه کمک کنم. می توانستم محبت مادر را به این پسر ببینم و بعداً دیدم که سرش را تکان داد تا در مراسم بخوابد. بعد می دانستم چطور.

پس از خدمت، پسر را به خدمت گرفتم تا در برداشتن سرودها به من کمک کند. او برای چند دقیقه این کار را انجام داد، اما آن را کسل‌کننده می‌دانست و به‌جای آن چوب را دنبال می‌کرد تا حشرات را کند. در طول صحبت ما او گفت که پدر ندارد. خب حالا تازه می فهمم که چرا مادرش خسته شده بود. از او پرسیدم آیا قرار است در جشن برای مادرش کاری انجام دهد؟ او پاسخ داد آنها هیچ پولی ندارند و او هم ندارد.

دست در جیبم کردم و 100 دلار بیرون آوردم و به او گفتم که باید همه آن را خرج مادرش برای اسپا کند. ناگهان گفت بله قربان، به تمام درخواست من. حواسم به او بود. گفتم نمی تواند برای خودش خرج کند. بله قربان. اگر چیزی باقی می ماند می توانست آن را برای برادرش خرج کند. بله قربان. یا عمه اش که گوش می داد و من از قبل به او گفته بودم که قرار است چه کار کنم. بله قربان. و مهمتر از همه، شما نمی توانید برای من چیزی بخرید، بله قربان، یا به مادرتان بگویید که من این پول را به شما دادم. بله قربان. مرد به مرد دست دادیم و بر سر نقشه به توافق رسیدیم. شاید 10 سالش بود.

روز بعد با او چک کردم و او به من گفت که طبق توافق ما عمل کرده است. سپس به او به خاطر انجام وظیفه اش تبریک گفتم و او را تنها گذاشتم تا اجازه ندهم مادرش بفهمد چه کسی این کار را انجام داده است.
در همان روز با آقایی صحبت کردم که در کلیسای ما نبود و در کلیسای پرزبیتریان پایین جاده یک شماس بود. او همچنین در مدیریت استراحتگاهی که ما جشن را در آن برگزار کردیم، مشارکت داشت. چگونه این داستان پسر 10 ساله بدون پدر مطرح شد و او می خواست کمک کند. او به من گفت که به دفتر او بیایم و او به من چیزی می دهد تا به او بدهم. من نپذیرفتم، اما پیشنهاد کردم تا بعداً پسر را بیاورم تا خودش آن را به او بدهد. و ما انجام دادیم.

این یک آبگرم رایگان برای مادرش بود. پسر دوباره بهترین رفتارش را داشت.

وقتی با عمه اش چک کردم همه چیز خوب بود و خوب پیش می رفت. سپس پسر بعداً من را در گوشه ای گرفت و از من پرسید که کی می خواهد برای خودش چیزی بیاورد. من برای او توضیح دادم که هدف از این کار هدیه دادن است. من به او هدیه دادم و او به مادرش هدیه داد. این بود که بتوانیم به کسی که دوستش داریم چیزی بدهیم. اینطور نبود که بتوانیم چیزی به دست آوریم. او کمی متحیر به نظر می رسید، بنابراین من یک تکلیف دیگر به او دادم. به او گفتم که باید برای برادرش کار خوبی انجام دهد و نمی‌توانست انتظار داشته باشد که برادرش به او پول بدهد. نمی دانست چه کند. من به او گفتم که برادرت را دوست داری و به مرور زمان کاری را خواهی دید که می توانی برایش انجام دهی.

در آخرین روز در مراسم صبحگاهی. یک آقای مسن‌تر به‌خاطر اینکه من یک طلیعه‌دار بودم، به سراغم آمد و به من پیشنهاد داد که بروم و آن پسرها را از کوبیدن چوب‌ها به درختان و شکستن شاخه‌ها بازدارم.

توضیح دادم که پسر و اسمش را گفتم در جشن بود و بابا نداشت. مادرش خسته شده بود و اینکه باید بگذاریم پسر باشد و از درخت بالا برود یا شاخه ها را بشکند و سنگ ها را لگد بزند. بذار پسر باشه

این آقا از حرف من متاثر شد و دستش را در جیبش کرد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد تا به او بدهم. من نپذیرفتم و به آقا گفتم برو و به خود پسر بده. به این ترتیب او ممکن است ببیند که خدا به او هدیه می دهد و نه من.

این پسر می تواند سی سال دیگر رئیس جمهور ایالات متحده شود. آیا تأثیر من از چند هدیه کوچک به نفع ملت ما و جهان بود؟ احتمالا نه. شاید هیچ وقت ندانم که چگونه خواهد شد. اما در خانه ای پسری وجود دارد که مادرش او را می پرستد، و شاید حتی برادرش، که جشن آنها را به یکی از بهترین جشن های تاریخ تبدیل کرده است.

در مناسبتی دیگر در یک جشن دیگر، خانواده ام را با یک لیموزین کششی به یک رستوران بسیار زیبا بردم تا سالگرد ما را جشن بگیریم. در طول راه متوجه گروهی از دختربچه‌ها شدم که بالا و پایین می‌پریدند و به لیموزینی که من در آن بودم اشاره می‌کردند. یک روز آنها را در کلیسا ملاقات کردم و فهمیدم که فقط با مادرشان آنجا هستند. آنها در مجموع شش ساله بودند و به دلیل کمبود بودجه در اتاقشان مشغول غذا خوردن بودند. وقتی این را فهمیدم، با یکی از دوستان و همسرش که او نیز بودجه ای نداشت تماس گرفتم و از او پرسیدم که آیا این خانواده را به بهترین رستورانی که می شناسم همراهی می کند. من هزینه آن را پرداخت می کردم و آنها را نیز در لیموزین استرچ بردم. او باید مراقب تمام هزینه ها و راهنمایی ها بود، و من مطمئن شدم که او برای انجام این کار فراوانی دارد. همه بهترین لحظاتی را که تا به حال داشته اند سپری کردند. این مرد برای این که می تواند این کار را انجام دهد و مجبور نیست دست به کار شود. دخترها عاشق لیموزین بودند و مادر عاشق شرکت سایر بزرگسالان در یک رستوران خوب بود. برای من این یک بازی خانگی بود و عکس‌ها و کارت‌هایی که به من دادند، برایم ارزشمندتر از کلمات هستند.

پس این چه چیزی است که من اینجا به شما نشان می دهم. از موعظه آقای پنلی در مورد هیپوترمی، به مکاشفه 19:7 نگاه کنید. شاد باشیم و شادی کنیم و او را جلال دهیم. زیرا ازدواج بره فرا رسیده است و همسرش خود را آماده کرده است و به او داده شده است که کتان نازک پاک و روشن بپوشد، زیرا کتان زیبا اعمال عادلانه مقدسین است. یا حقانیت اولیا.
بسیاری فکر می کنند که انجام نیکوکاری مهم است، مت 25 در مورد مراقبت از بیماران و غذا دادن به گرسنگان صحبت می کند و به همان اندازه که شما این کار را با این افراد انجام داده اید با من نیز انجام داده اید. این خوب است، اما این کتاب مقدس در مورد چیزی بیش از انجام دادن صحبت می کند.

ما باید لباس عدالت بپوشیم. ما گله های او هستیم، گوسفندان او هستیم و باید لباس عدالت بپوشیم. و کارهای خوب یکی از آنهاست.

مزمور 119:172 تمام احکام او عدالت است.
ما باید لباس نیکوکاری و اعمال صالح بپوشیم.

افراد زیادی برای انجام کارهای خیر به اطراف می روند. و هیچ اشکالی در آن وجود ندارد. مشکلات با شخص پیش می آید. بسیاری از نوازندگان برای این خیریه یا این منفعت کنسرت دارند. خیلی ها کار خوبی می کنند اما بین انجام دادن و بودن تفاوت زیادی وجود دارد. بین انجام اعمال صالح و صالح بودن. شخصیت عادل مقدس خدایی. انجام و بودن در عدالت خدا با هم پیوند خورده اند.
فقط به این دلیل که برای کسی کار خوبی انجام می دهید، شما را عادل نمی کند. این بخشی از انجام کاری است که باید انجام دهید. این همان چیزی است که شما به عنوان یک فرد هستید، شخصیت وجودی شماست. کیفیتی که در درون خود دارید و بخشی از وجودتان که جنبه دیگر این است. شما باید با ایمان به عیسی مسیح لباسی را بپوشید که به عنوان عدالت خدا شناخته می شود. این عدالت معنوی است که نه تنها حرف قانون را حفظ می کند، بلکه روح شریعت را نیز حفظ می کند. و شما را در توسعه چیزی که شخصیت خداپسند نامیده می شود، نگه می دارد. این خط پایین است.
مهم این است که ما با این نوع لباس مناسب پیدا شده باشیم. کتاب مقدس به ما می گوید که باید با این لباس در عروسی بره حاضر شوید. بنابراین نه تنها کاری که شما انجام می‌دهید، خانم‌ها و آقایان، آنچه که هستید نیز مهم است.

و این مشکل زمانی است که به افرادی که خوب انجام می دهند نگاه می کنیم. گاهی اوقات شخصیت و ویژگی های آنها به طرز وحشتناکی از بین می رود زیرا آنها فقط برای انجام دادن دیده می شوند و نه برای بودن. این یک واقعیت زندگی است. شما نمی توانید بدون انجام و وجود مسیحی باشید.

متی 22:11 پادشاهی که برای پسرش عیسی مسیح جشن عروسی برپا می کند. یکی از مهمان ها فکر می کرد لباس پوشیده است اما غافلگیر شد.
:14 بسیاری فراخوانده می شوند اما تعداد کمی برگزیده می شوند.

این یعنی چی؟ در طول سال‌ها، بسیاری به کلیسا آمده‌اند، برخی به عنوان اهداکننده، برخی به عنوان همکار، برخی به عنوان عضو، برخی به عنوان وزیر. اما وقتی کسی را به شام ​​عروسی دعوت می کنند، زمانی که به او فرصت حضور در آنجا داده شده است. می گوید خیلی ها فراخوانده می شوند اما تعداد کمی انتخاب می شوند. چه مفهومی داره؟ یعنی مردم شروع خوبی دارند، اما ادامه نمی دهند. چرا؟ زیرا آنها لباس عروسی را توسعه نداده اند. آنها آن را از نظر روحی در پیشگاه خدا جمع نکرده اند.

همه ما در حال حاضر در حال آزمایش هستیم. در حال حاضر با ما کار می شود. و شما باید به جایی بیایید که وقتی این چیزها در نبوت متی 24 رخ می دهد، باید به تنهایی بایستید. شما نمی توانید شخص دیگری را جذب کنید تا شما را وارد کند. نمی توانید کاری کنید که شخص دیگری به شما شخصیت خدا را بدهد. شما باید روی پای خود بایستید و زمانی که آن زمان فرا رسید بهتر است آماده باشید. بهتره آماده باشی! خدای آسمان و زمین گفت که بسیاری به آن شام دعوت شده‌اند، اما برخی با لباس عروسی نیامدند و او مجبور شد این مرد را به تاریکی بیرون بیندازد. ترسناکه خیلی ترسناکه

این تمثیل در مورد شام ازدواج عیسی مسیح مردی را نشان می دهد که بدون لباس عروسی ظاهر می شود. لباس مناسب نداره در مَثَل او از عید رانده شده و به تاریکی بیرون انداخته می شود. او آماده نیامد، فکر نمی کرد پوشیدن لباس مناسب به اندازه کافی مهم باشد. او عدل خدا را نپوشیده بود. کردار و بودن او مترادف با شبیه بودن به مسیح نبود.

در مورد شما چطور؟ به چه چیزهایی میل می کنی؟ زمانی که باید انجام دهید چه کارهایی را انجام نمی دهید؟ چه می دانید که باید به طور منظم و مداوم انجام دهید؟ این سوال را امروز و هر روز از خود بپرسید. ما باید مطمئن باشیم که از انجام کارهای خوب خسته نمی شویم و به دلایلی آن لباس را در بیاوریم یا هرگز آن را در ابتدا نپوشیم. و در آیات 9-13 خود را در برابر آن دوره زمانی که قرار است در آن زندگی کنیم آسیب پذیر کنیم، بسیاری آزرده خاطر خواهند شد و بسیاری عشق خود را از دست خواهند داد.

پس آیا در کنار صالح بودن، اعمال خاصی انجام می دهید؟ آیا اعمال صالح عاشقانه انجام می دهید؟ اعمال تصادفی عاشقانه؟ آیا امروز برای کسی کار خوبی انجام داده اید؟ این هفته، ماه گذشته، امسال؟ آیا کسی کار خوبی برای شما انجام داده است؟ آیا برای کسی غیر از خودت دعا کرده ای؟ آیا به بیوه یا مجرد یا نوجوان گوش داده اید؟ آیا کاری برای کمک به دیگری انجام داده اید؟ بی پدر یا بی مادر، بیکار؟ آیا کسی را بیرون برده اید یا کسی را برای صرف غذا به خانه برده اید؟ بله شاید یکی دو نفر از کلیسا، اما در مورد جامعه چطور؟
آیا شما عدالت خدا را انجام می دهید؟ نه فقط دستورات خدا. باید همانی باشد که هستی. این باید شخصیت شما باشد وجود شما! آیا در شماست؟

پس ما از کمک به فقرا و نیازمندان و زنان بیوه و یتیمان مبرا نیستیم. وقتی فرصتی برای کمک به کسی می بینیم هنوز باید کمک کنیم. این است که همانی باشیم که باید باشیم. این فرصت ماست تا شخصیت عادل مقدس را به تن کنیم. و همانطور که آقای پینلی اشاره کرد باید این لباس را داشته باشیم تا در جشن عروسی بمانیم. آیات مقدس زیر را بخوانید.

لو 19:9 «وقتی محصول زمین خود را درو می‌کنید، گوشه‌های مزرعه خود را کاملاً درو نکنید و برداشت‌های محصول خود را جمع نکنید.
لو 19:10 و تاکستان خود را بچینید و تمام انگور تاکستان خود را نچینید. آنها را برای فقیران و بیگانگان بسپارید. من یهوه خدای شما هستم.
اشعیا 58: 1 - 14 - 1 "با صدای بلند فریاد بزنید، دریغ نکنید. صدای خود را مانند شیپور بلند کنید. گناهان قوم من و گناهان خاندان یعقوب را بگو. 2 امّا هر روز مرا می‌جویند و از دانستن راههای من لذت می‌برند، چون امتی که عدالت را انجام می‌دهند و احکام خدای خود را ترک نمی‌کنند. آنها از من احکام عدل را می خواهند. از نزدیک شدن به خدا لذت می برند. 3 می گویند: «چرا روزه گرفته ایم و تو ندیده ای؟» چرا ما روح خود را آزرده‌ایم، و تو توجهی نمی‌کنی؟» «در واقع، در روز روزه‌ات لذت می‌بری، و از تمام زحمتکشان استثمار می‌کنی. 4 به راستی که برای نزاع و مجادله روزه می‌گیرید و به مشت شرارت می‌زنید. مثل امروز روزه نخواهی گرفت تا صدایت را در اوج بلند کنی. 5 آیا روزه‌ای است که من برگزیده‌ام، روزی که انسان جان خود را آزار دهد؟ آیا این است که سرش را مانند خرچنگ خم کند و گونی و خاکستر پهن کند؟ آیا این روز را روزه و روزی پسندیده نزد خداوند می نامید؟ ۶ «آیا روزه‌ای که من برگزیده‌ام این نیست: گشودن بندهای شرارت، باز کردن بارهای سنگین، رها کردن مظلومان، و شکستن هر یوغ؟ ۷ آیا این نیست که نان خود را با گرسنگان تقسیم کنی و فقیران رانده شده را به خانه خود بیاوری؟ وقتی برهنه را می بینی، او را می پوشانی و خود را از بدن خود پنهان نمی کنی؟ 6 آنگاه نور تو مانند صبح می‌درخشد، شفای تو به‌سرعت ظاهر می‌شود، و عدالت تو پیش روی تو خواهد رفت. جلال خداوند نگهبان شما خواهد بود. 7 آنگاه صدا خواهی کرد و خداوند پاسخ خواهد داد. گریه خواهی کرد و او خواهد گفت: "اینجا هستم." "اگر یوغ را از میان خود بردارید، اشاره انگشت را و سخنان ناپسند، 8 اگر جان خود را به سوی گرسنگان دراز کنید و روح مصیبت زده را راضی کن، آنگاه نور تو در تاریکی طلوع خواهد کرد و تاریکی تو مانند ظهر خواهد بود. 9خداوند تو را پیوسته راهنمایی خواهد کرد و جان تو را در خشکسالی سیر خواهد کرد و استخوانهایت را محکم خواهد کرد. شما مانند باغی پرآب خواهید بود و مانند چشمه آبی که آب آن کم نمی شود.

متی 25:31 «وقتی پسر انسان در جلال خود بیاید و همه فرشتگان مقدس با او بیایند، آنگاه بر تخت جلال خود خواهد نشست. 32 همه امتها در حضور او جمع خواهند شد و او آنها را از یکدیگر جدا خواهد کرد، چنانکه شبان گوسفندان خود را از بزها جدا می کند. 33 و گوسفندها را در دست راست خود خواهد گذاشت و بزها را در سمت چپ. 34 آنگاه پادشاه به دست راست خود خواهد گفت: «ای برکت‌های پدر من بیایید، پادشاهی را که از ابتدا برای شما آماده شده است به ارث ببرید. تشنه بودم و به من آب دادی. من غریبه بودم و تو مرا به خانه بردی. 35 برهنه بودم و تو مرا پوشاندی. من بیمار بودم و تو مرا زیارت کردی. من در زندان بودم و تو نزد من آمدی.» 36 آنگاه عادلان به او پاسخ می‌دهند و می‌گویند: «خداوندا، کی تو را گرسنه دیدیم و سیر کردی یا تشنه بودی و به تو آب دادیم؟ 37 چه زمانی تو را غریب دیدیم و تو را گرفتیم یا برهنه و تو را پوشاندیم؟ 38 یا کی شما را مریض یا در زندان دیدیم و نزد شما آمدیم؟ 39 و پادشاه پاسخ خواهد داد و به آنها خواهد گفت: «بی‌تردید به شما می‌گویم، زیرا این کار را با یکی از آنها انجام دادید. کوچکترین از این برادران من، تو این کار را با من کردی.» 40 سپس به کسانی که در سمت چپ هستند نیز خواهد گفت: «ای ملعون، از من خارج شوید، به آتش جاودانی که برای شیطان و فرشتگان او آماده شده است. 41 زیرا گرسنه بودم و به من غذا ندادی. تشنه بودم و به من آب ندادی. 42 من غریبه بودم و مرا نپذیرفتی، برهنه و لباس نپوشیدی، مریض و در زندان و مرا عیادت نکردی.» 43 آنگاه آنها نیز به او پاسخ خواهند داد و خواهند گفت: «خداوندا! چه زمانی تو را گرسنه یا تشنه یا غریبه یا برهنه یا بیمار یا در زندان دیدیم و خدمتت نکردیم؟ 44 آنگاه او به آنها پاسخ می دهد و می گوید: «به یقین به شما می گویم تا آنجا که تو آن را به یکی از کوچکترین آنها نکردی، با من نکردی.» 45 و اینها به عذاب جاودانی خواهند رفت، اما عادلان به زندگی جاودانی.»
Gal 2:9 و چون یعقوب، قیفا و یوحنا، که به نظر ستون‌ها بودند، فیضی را که به من داده شده بود درک کردند، دست راست را به من و برنابا دادند تا نزد غیریهودیان برویم و آنها به ختنه شده 10 آنها فقط خواستند که ما فقیران را یاد کنیم، همان کاری که من نیز مشتاق انجام آن بودم.

همه اینها می گویند ما باید به فقرا کمک کنیم و مشتاقانه این کار را انجام دهیم. و با این کار به خود مسیح می دهیم.
برخی در اعمال 4 و 5 می خواستند عادل جلوه کنند اما در واقع به خدا دروغ می گفتند. برای آن هزینه گزافی پرداختند.

اعمال رسولان 4:32 و بسیاری از ایمانداران یک دل و یک جان بودند. هیچ کس نگفت که هیچ یک از چیزهایی که او در اختیار داشت متعلق به اوست، بلکه همه چیز مشترک داشتند. 33 و رسولان با قدرت فراوان به رستاخیز عیسی خداوند شهادت دادند. و فیض عظیم بر همه آنها بود. 34 و در میان آنها کسی نبود که کمبود داشته باشد. زیرا همه صاحبان زمین یا خانه‌ها آنها را فروختند و درآمد حاصل از فروش را آوردند، 35 و آنها را پیش پای رسولان گذاشتند. و بر حسب نیاز به هر کدام توزیع کردند. 36 و یوشس که رسولان او را برنابا نامیدند (که به معنی پسر تشویق است)، از لاویان کشور قبرس، 37 که زمینی داشت، آن را فروخت و پول را آورد و پیش پای رسولان گذاشت.
اعمال رسولان 5:1 اما مردی به نام حنانیا با همسرش سافیرا ملکی را فروخت. 2 و بخشی از عواید را در حالی که همسرش از آن آگاه بود، نگه داشت، و مقداری را آورد و آن را پیش پای رسولان گذاشت. 3 اما پطرس گفت: «حنانیا، چرا شیطان قلب تو را پر کرده است که به روح القدس دروغ بگویی و بخشی از قیمت زمین را برای خود نگه داری؟ 4 در حالی که باقی ماند، آیا مال شما نبود؟ و آیا بعد از فروش آن در اختیار شما نبود؟ چرا این چیز را در دل خود تصور کرده اید؟ به مردم دروغ نگفتی، بلکه به خدا دروغ گفتی.» 5 پس حنانیا با شنیدن این سخنان به زمین افتاد و نفس خود را سپری کرد. بنابراین ترس شدیدی بر همه کسانی که این چیزها را شنیدند، رسید. 6 و جوانان برخاستند و او را پیچیدند و بیرون بردند و دفن کردند. ۷ اکنون حدود سه ساعت بعد بود که همسرش وارد شد، بدون اینکه بداند چه اتفاقی افتاده است. ۸ پطرس در جواب او گفت: «به من بگو که آیا زمین را به این قیمت فروختی؟» او گفت: "بله، برای این همه." 7پس پطرس به او گفت: «چطور با هم توافق کردی که روح خداوند را بیازمایی؟ ببین پای کسانی که شوهرت را دفن کرده اند دم در است و تو را بیرون خواهند برد.» 8پس فوراً به پای او افتاد و نفس خود را دمید. و مردان جوان وارد شدند و او را مرده یافتند و او را بیرون آوردند و نزد شوهرش دفن کردند. 9 و ترس شدیدی بر تمام کلیسا و همه کسانی که این چیزها را می شنیدند فرا گرفت.
Ecc 12:14 زیرا خدا هر کاری را، اعم از هر چیز پنهانی، چه خوب و چه بد، به داوری خواهد آورد.
متی 6:1 «مراقب باش که کارهای خیریه خود را در حضور مردم انجام ندهی تا آنها را ببینند. در غیر این صورت از طرف پدر آسمانی خود پاداشی نخواهید داشت. 2 پس چون کار خیر می‌کنید، مانند ریاکاران در کنیسه‌ها و کوچه‌ها، در حضور خود بوق نزنید تا از مردم جلال پیدا کنند. مطمئناً به شما می گویم که آنها اجر خود را دارند. 3 اما وقتی صدقه ای می کنی، دست چپت را بدان که دست راستت چه می کند، مگذار، 4 تا صدقه تو در خفا باشد. و پدر شما که در نهان می بیند، خود آشکارا به شما پاداش خواهد داد.

من اینها را به شما نگفته ام تا فکر کنید من خوبم. یا خوب دیده شدن. من هیچکدام نیستم به دلیل صحبتی که این مقاله را با آن شروع کردم، نوشتم که به من نشان داد که شاید به دیگران نیز نیاز باشد این چیزها گفته شود، تا شاید درک درستی از کارهایی که برای کمک به دیگران باید انجام دهید به دست آورید. به طوری که وقتی دلیلی پیش می‌آید، مایل باشید به فداکاری خودتان کمک کنید و در خفا به شخص دیگری کمک کنید.

تا قبل از این مقاله هرگز به هیچ‌کس از کارهایی که انجام داده‌ام نگفتم. همیشه یک راز بود و خدا بیشتر از اینکه وقت داشته باشم برایت بنویسم به من برکت داده است. در ازدواج و فرزندانم و در امور مالی و در آرامش خاطر و در تفاهم. این همه به چه قیمتی؟

من این کار را مدت کوتاهی پس از پیوستنم به کلیسا در سال 82 شروع کردم. برادران در جماعت مونترال از من دعوت به شام ​​و اقامت در خارج از شهر کردند. به نظر می رسید برای میزبانی از غریبه رقابت می کردند. اگر عشق آنها را در عمل ندیده بودم، احساس می کنم در آن زمان کلیسا را ​​ترک می کردم زیرا حفظ این ایمان از دنیایی که در آن بودم بسیار دشوار بود.

Ecc 11:1 نان خود را بر آب بیندازید، زیرا پس از روزهای بسیار آن را خواهید یافت.

بسیاری از شما فکر می کنید من در مورد پول دادن صحبت می کنم. و تا حدی حق با شما خواهد بود. اما برای به دست آوردن آن پول باید وقت خود را در کسب و کار یا شغل خود صرف کنید. در واقع من از شما می خواهم که وقت خود را بدهید. این تنها چیزی است که همه ما داریم. و همه ما فقط 24 ساعت در روز فرصت داریم. یا اینکه از خواسته های خودمان صرف نظر کنیم تا آن زمان را به دیگری بدهیم. چه با سالخوردگان یا زنان بیوه بنشینیم و ملاقات کنیم و چه یتیم را با خانواده خود بیرون ببریم. یا زمانی را صرف دعا برای دیگران می کنیم، یا برای کمک به دیگران پول می فرستیم، که باید برای به دست آوردن آن وقت صرف می کردیم. یا خیلی مشغول تماشای تلویزیون هستید؟
افرادی در جماعت شما هستند که نیاز دارند با کسی صحبت کنند. سالمندان تنها یا بیوه ها و بیوه هایی وجود دارند که دوست دارند برخی از آنها را دوست داشته باشند. نوجوانان امروز با چیزهای زیادی دست و پنجه نرم می کنند و اغلب احساس تنهایی می کنند. روی برخی از آنها باز کنید.

یعقوب 1: 27 دین پاک و بی آلایش در نزد خدا و پدر این است: دیدار یتیمان و بیوه زنان در مصیبتشان، و خود را از دنیا بی لک نگاه داشتن.
Duet.14:28 «در پایان هر سال سوم، دهک محصول خود را در آن سال بیرون آورده و آن را در دروازه‌های خود ذخیره کنید.
دوئت. 14:29 و لاوی چون سهم و ارثی با شما ندارد و غریب و یتیم و بیوه که در دروازه‌های شما هستند می‌توانند بیایند بخورند و سیر شوند تا یهوه خدایت تو را در همه چیز برکت دهد. کار دست تو که انجام می دهی

من در گذشته در مورد عیادت بیماران و عشریه و فواید انجام آن برای شما نوشته ام. اکنون برای شما نوشته‌ام که هر زمان که نیاز دارید و می‌توانید، به دیگران کمک کنید و نیاز خود را برطرف کنید. نه فقط در جشن، بلکه در تمام طول سال. در فصل و خارج از فصل.

لوقا 6:38، بدهید، و به شما داده خواهد شد: پیمانه خوب، فشرده، تکان داده شده و دویدن در آغوش شما قرار خواهد گرفت. زیرا با همان اندازه ای که شما استفاده می کنید، به شما سنجیده می شود.

1 نظر
بله، دیشب داشتم آن مقاله را می خواندم. فهمیدم در مورد کی حرف میزنی وقتی سوار لیموزین شدیم، چشمان نانسی بسیار بزرگ بود. این اولین و آخرین سواری ما در لیموزین بود. آن رستوران، حداقل، فوق العاده بود.

بچه های من هنوز در مورد سوپ کمپبل صحبت می کنند که من روی اجاق کمپینگ در جزیره بز گرم می کنم. ما در رستورانی که شبیه یک سفینه فضایی بود بیرون غذا خوردیم. صبحانه ها 99 دلار کانادایی بود. این یک غذای واقعی با یک تخم مرغ، سیب زمینی و نان خانگی بود. برندا پاییز گذشته به آنجا برگشت و مکان را پیدا کرد. گفت که اشک در چشمانش جاری شد. فکر میکردیم داریم زندگی میکنیم که به جای چادر تو متل بمونیم!!!! ممکن بود وزن کم کرده باشیم، اما هیچ وقت گرسنه نبودیم. ما عادت داشتیم سیب زمینی پخته را در مکانی در مرکز رنگین کمان می خوردیم.
آیا سالی را به خاطر دارید که برای بچه ها از طریق پست به پارک اسب کنتاکی پول فرستادید؟ این یک سورپرایز شگفت انگیز بود!
خیلی به ما لطف داشتی من همیشه فکر می کردم که شما در حال تمرین عشق آگاپه هستید، یا در بهترین حالت، آنچه ما انسان ها می توانیم آن را تصور کنیم.
لیندا
من می دانم که نانسی اکنون یک دکتر است.
باشد که همه شما در این سال بزرگترین و غنی ترین جشن را داشته باشید. امیدوارم به من خط بزنید و به من بگویید که چگونه گذشت. اطمینان حاصل کنید که تا جایی که می توانید در مورد این وب سایت بگویید.

شالوم

جوزف اف دوموند
www.sightedmoon.com
به admin@sightedmoon.com بنویسید

0 نظرات